یا کریم

هره پنجره های این خونه شده پاتوق یاکریم های محل که خیلی موقع های بی صدا و آروم سرک می کشن بی هیچ صدایی. از صدای ساییده شدن دماشون موقع پرواز و پرزدن میفهمم چند تاشون اونجان . خوبن دوسشون دارم انرژی خوبی بهم میدن گاهی تو سکوت خونه و گاهی وسط هیاهوی کار . هر چی که هست صدای پر زدنشون به من امید میده یه نور کوچیک تو دلم روشن میکنه

خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا یعنی قبل زمین خوردن مامان و حالا که اومدم و اون کامنت تسلیت دیدم یادم افتاد یه واقعیتیه که من ازش فراری ام . یه واقعیتیه که یه جایی تو قلبمو میسوزونه.

گاهی چقد عکس های رو دیوار دردناکن

گاهی فقط چای مرهم است!

مثل زنی که تمام امیدش داخل لیوان چای بین دست هایش است پیشانی ام را به لبه لیوان تکیه داده ام و از آرامش لحظه ام لذت می برم! خیلی وقت است یاد گرفته ام از لحظه هایم لذت ببرم. پوست انداخته ام، استخوان خرد کرده ام و به پاهایم یاد داده ام بی هیچ تکیه گاهی محکم بایستند!

کربن : گاهی فقط چای مرهم است!

برف

دلم یه شب برفی میخواد خونه گرم! نه زیاد ولی گرم، بیرون برف زیاااد بباره که باعث شده با نور چراغ ها یه رنگ نارنجی همه جا رو بگیره . یه بلوز پشمی تنم و یه رمان ملس دستم باشه . سرخوش زیر پتو بخونم و از اون کرختی برف و رنگ نارنجی و سرما و گرما و ملسی کتاب کیفور شم!

مدیر جدید

مدیر فروش جدید اومده ، باهوش با آی کیوی بالا ، نارسیست و بدون امنیت اخبار!

عملا نمی تونه حرفی رو نگهداره و این احتمالا سرشو به باد میده هر چند خودش معتقده از کسی یا چیزی ترسی نداره ! اگه امنیت اخبار پیچ و مهره داشت قطعا براش سفت می بستم پی خودشو نکنه اما متاسفانه نمیشه کاریش کرد!

عسل میگه مدیریت z داره و من از این سبک مدیریتش خوشم میاد اما پیچش مویی که ما می بینیم نشون میده بدون رازداری به هیچ جا نمیرسه .

مرحله بعدی

مامان داره رو جم تی وی یه سریال تو مخی می بینه! پیچ مهره های تو فکمم که امروز اضافه شدن باعث شده لپم ورم کرده و یه درد داغی تو صورتم پیچیده . ریحانه پارسا داره واسه یکی از هلدینگ های ترک تبلغ می کنه . چشم به مسیج عسل می افته که عکس گلدون ارکیده ای که صبح براش فرستادم با یه متن قشنگ برام فرستاده و من دارم به روز پر ماجرام فکر می کنم . به باکس دو طبقه ای که دیر رسید اسپیناس پالاس، به جیغ بیدادهای پرسنل اون شرکت بزرگ دارویی به جراحی ایمپلنتم و لرزش شدید دستام که حتی دکتر ترسونده بود.

همه ما همینیم البته شدتش برا هر کسی فرق داره، از صبح تا شب می دویم می دویم فقط برای ادامه همین بدو بدو . یعنی حتی مرحله بعدی آنلاک نمی شه ببینیم ته قصه چیه !

برای بابا

یکسال دیگر گذشت هم بی تو گذشت و هم با تو!

تو هستی! در تمام پک هایی که با لذت به سیگار زدم . تو هستی در تک تک نت های موسیقی عاشیقی که شنیدم و لذت بردم . تو هستی در تمام تاس هایی که جفت ۶ نشستند روی نرد . دقیقا آنجا، آن سر پذیرایی خانه هم تو هستی در رگ و پی قالی بیجار ، در نقش طرح های اسلیمی وان یکاد ۷۰ ساله خانه ، در آبی فیروزه ای زمینه قالیچه ساروق . تو هستی در خورشید سوار بر پشت شیرِ قالیچه شیر و خورشید . تو حتی در تک تک خاطرات خانه قدیمی ، در دالان به دالان بازار زنجان ، در چراغ خاموش حجره و حتی در صدای خاموش رادیو لامپی مغازه هستی و این منم که گاهی دلتنگی هایم را با بستن ساعت سیکو نبضی ات بسر می کنم تا قلبم را با قلبت میزان کنم .

دوده : به وقت نبودنت

تولد ندا

شمع که فوت میکنه میگه الهه یعنی من بهارو باز می بینم ؟ یعنی سال دیگه ام تولدم هستم؟ بغض میکنه. بغض میکنم اما بغض امو فرو میبرم تو قلبمو، میگم معلومه که هستی . من قول میگم تو ۸۰ سالگی وقتی ازت پرسیدم ندا کجا بریم میخوای مثل همیشه بگی بریم پارک بانوان و دعوامون شه سر این . میخنده اما با تلخی بغض میکنه و باز سرشو پایین میندازه.

قلبم گواهی میده خوب میشه، به خودشم گفتم . اما امروز خیلی سوختم خیلی . یه لحظه پشتم تیر کشید از تصور ۳ دی سال بعد بی ندا. من مطمئنم خوب میشه

باقیات صالحات

دیدین بعضی مرده ها خودشون برا خودشون رحمت میبرن با هر باری که اسمشون میاد . دقیقا عکس این جریانم صادقه . امروز یه استوری دیدم و بعلت جانورانی که اون بزرگوار تربیت کرده، روح پرفتوح اشو مورد عنایت قرار دادم و مطمئنم خیلیای دیگه ام مثل من اونو بی نصیب نذاشتنش .

کربن : خود فرشته پنداری رو بریزین دور. هم نزنین باقیات صالحات نبره مردتون. اونم با باقیات صالحاتی مثل شماها که تا ۷ پشت از جهنم بی نصیب نیستن بخاطر گندکاریاتون . حالا بماند که یارو خودش چه گندی بوده و بقیه خبر نداشتن یا داشتن .

یک روز تعطیل

امروز تعطیلم. لیلا اومده داره خونه رو تمیز می کنه . صبح ام با پذیرایی از لیلا شروع شد . باز یه جایی از بدنش درد می کنه . نگران میشم میگم لیلا صبحونه اتو بخور؛ برو. نمی خواد خونه تمیز کنی . قبول نمی کنه میگه خوبم . یه درد سرگردانی تو بدنش میچرخه. شاید اثرات اون ۶ بار خودکشیش باشه یا شایدم این افسردگی که ولش نمی کنه . مهرعلیان از کانادا مسیج داده، کیک میخواد. هوا ابریه. روزهای ابری رو خلوت و تو رخوت دوست دارم . ماشین لباسشویی میچرخه . سنگک های تازه لیلا برا صبحونه خیلی خوبه . لیلا جاروبرقی رو روشن میکنه ، با خودم فک می کنم خدا رو شکر جاروی سوپر سایلنت خریدم . پیرایه مسیج میده الی امروز چیکاره ای . لیلا زنگ میزنه مدرسه بچه اش که امروز مریض بچه و نتونسته بیاد . از مادرش میگه که رختخواب های اینو برده دهات بشوره براش. مادر ۵۰ ساله ای که بیشتر به ۷۰ ساله ها میخوره. لباسشویی خاموش میشه و خوشبختانه من انقدر غرق افکار خودم بودم که اون چرخش دور تند اخرش نمی فهمم !

قصه لیلا

یکشنبه است منتظر لیلام، بیاد خونه رو تمیز کنه که مثل همیشه با یه مسیج بهونه ای میاره تا تاریخ عوض کنه . عصبی و کلافه گوشی پرت می کنم دیگه شورشو درآورده . مگه یه عمو چند بار میتونه بمیره!

این دختر و زندگی آشفته اش، این دختر و دروغ های از زیر کار در رفتنش، ۲ ساله که با منه ، خودش، بد بختیاش، دروغ هاش و تمیزکاری های خوبش.

پدرش مرد نداری بوده که تو حسرت پسر دو تا زن گرفته . اونم تو یکی از دهات های اطراف بیجار . مردی که دختربچه های ۸ ، ۹ ساله اش، پای دار قالی، خرج زندگی رو درمیاوردن و تنها کار پدر، ریختن سطل آب سرد تو زمستون رو بچه ها بوده تا بلرزن و خوابشون نبره و ببافن و ببافن و ببافن. یادمه یبار لیلا میگفت: بعد ۶ ماه نون خشک و نمک خوردن، عمه اش اونا با خودش میاره زنجان .بنده خدا دوست داشته بچه برادر غذای حسابی بخوره ، فسنجون می پزه و دختر بینوا حالش بد میشه ! دکتر میگه بعد ۶ ماه نون خالی خوردن بدنش خالی شده و فسنجون زیادی براش سنگین بوده. بدن تحمل همچین وعده ای نداشته.

کربن: یه قصه از لیلا نوشتم ، شاید بازم بنویسم.

کربن: زندگی من اینروزها بین قصه های آدم های مولتی میلیاردر میچرخه که اون وسط مسطا آدم هایی مثل لیلا و خانم نیازی ، اون روی سکه رو نشونم میدن .