به هوای دوده پستی نوشتم که نشد به این خانه راه یابد و به دنیایی دیگر تبعید شد!
بزرگواری می گفت: "ما قبلا کار دل می کردیم و حالا کار گل". اما من نمی فهمم اگر کار دل خوب است چرا حرف دل را زدن بد است؟!!!! و اگر دلی نوشتن بد است چرا اینهمه سال کار دل کردیم؟!!!
خزعبلک: حالا من و اینهمه تضاد. له شدم!
همهمه نرم مردم در سرم می پیچد، هجاهای گنگ نامفهومی نیز هی در رفت و آمدند! سر در نمی آورم، نه گاهی می فهمم.
از خیابان رد می شوم، نه خیابان از من گذر می کند و بعد زندگی ...
سر در نمی آورم
نام وبلاگی را می بینم "سیندرلای ترشیده" خنده خفهای ... صدای اذان می آید سعی می کنم افکارم را متمرکز کنم، اما هی کلمات غلط تایپ می شوند، می دانم تقصیر من نیست مشکل از این کیبرد چیر چلاق است!
هی هی و هی شغلم را می پرسند می گویم من خ خ خ ... در یک کانون آگهی کار می کنم!
و بعد به آرامی من به گذشته فکر می کنم و نصایحی را اندر اوصاف شغل خوب می شنوم که "این کار که کار نیست" و بعد...
همهمه نرم مردم در سرم می پیچد و باز هم هجاهای گنگ نامفهومی نیز هی در رفت و آمدند! سر در نمی آورم، نه گاهی می فهمم.
به راهم ادامه می دهم، باید کتاب بخرم، حسش نیست، باید درس بخوانم، حوصله ندارم، باید بخندم، سخت است و با دیدن اولین آشنا بزرگترین لبخند مصنوعی را بر لب می نشانم: "سلام..."
تلفن زنگ می خورد، دوستم است، ناراحت است می خواهد درد دل کند، من حالم خوب نیست اما گوش می دهم و دلداری می دهم مثل یک وظیفه همیشگی، ساعتی حرف می زند و من هر از گاهی با جملاتی که واقعا به زور سرهم می کنم سعی می کنم به او آرامش دهم، لحظه خداحافظی دیگر بغض لحظات اول در صدایش نیست و می خندد و به گرمی تشکر می کند که چه آرامشی به جانش ریخته ام، تعجب می کنم و خداحافظ می گویم!
از خیابان رد می شوم، نه خیابان... ویژژژژژژژژژژژژ
یک ماشین با سرعت از کنارم می گذرد و مرد راننده چنان چش غره ای می رود که تمامی افکارم فراموشم می شود.
وباز هم خیابان از من گذر می کند...
کربن: "باز باران می بارد باران برای دلداری م....ا...د....ر...ا...ن می بارد".
خزعبلک: خزعبلات ذهن پریشان مرا زیاد جدی نگیرید پاییز دوستانه در من برگ هایش را می بارد باران رنگانگ برگ قرمز...زرد....سبز...باز باران می بارد!
خزعبلک: نمی دانم چرا این روزها دائم "میدان هروی" سید علی در سرم مثل باد پاییزی می پیچد
،چرخ می زند و چون گردبادی تکانم می دهد.
هرچند بودن با من نعمتی برای شما اما به خاطر تمام ثانیه های خوب پنج شنبه ازتون ممنونم.
کربن:این پست برای همه انهاییست که دوستشان دارم.
به دنیا که آمدم، برای خودم پهلوانی بودم!
وزن نوزاد ۴ کیلوگرم !!!!
از همان لحظه زادن یک سینی مسی پاره کردم تا به همه بگویم چند مرده حلاجم!
و وقتی همه دیدند خیلی مرده حلاجم، کلی درد سر برایم درست شد!!
مجبور شدم بخندم، راه بروم، حرف بزنم، بزرگ شوم و مجبور شدم زندگی کنم. حتی مجبور شدم وارد گود شوم و این چرخ روزگار را هل دهم.
حالا هم کمرم درد گرفته بس که هل اش داده ام!
ببخشید اشتباه کردم
بچه می شوم
و دیگر نمی خواهم آدم بزرگ باشم.آیا می شود؟؟؟؟
کربن:بچگی هایم سراسر خوشی بود. به خاطر همین از تمام دوستانم( مخمل خان، زبل خان، ممول، رابین هود،مادربزرگه، تام سایر،کتاب قصه های شیرین ایرانی،آقای هانس کریستین اندرسون،گل باقالی خانم، نوک سیا، نوک طلا،پرنس جان، سیندرلا، پری دریایی، چاق و لاغر، زنبور بی باک، هاچ، از فلفلی و مرغش، از حسنی نگو بلا بگو ، از شغال دانشمند ،حنا، داروغه ناتینگهام،تام و جری عزیز،اسکروچ،نل و پدربزرگش، پلنگ صورتی،از اون اردکه که پستچی بود و اسمشو یادم نمیاد، علیمردان خان،عباسقلی خان پدر علیمردان خان به خاطر پسرش و خانم بز بزه قندی و فرزندانش و ... ) متشکرم. دوستان زیادی را ننوشتم که در فصل نوجوانی جای می گرفتند، از آنها هم متشکرم.
کربن ۲: همینطور از پاستیل ماری های آقای بسنده و کیک های لی لی پوت و اسمارتیس های بچگی ام کمال تشکر را دارم که لحظه لحظه و ثانیه ثانیه کودکی هایم را برایم خوشمزه کردند. آدماس جرقه ای ها ، شکلاتهای هوبی و مترو هم فراموش نشده اند از انها هم متشکرم.
کربن ۳: از بیلچه های بچگی هایم، اره کوچکم و عروسک هایم هم خیلی خیلی متشکرم که نگذاشتند من در بچگی حوصله ام سر رود. و همینطور قدر دان تمام صبوری های گربه هایی هستم که تحملم می کردند. رابین هود، تام سایر، پیشی وحشی، مخمل خان و حامد عزیز ، هر کجا که هستند موفق باشند.
نوشته های یک دوست، بغض به جانم ریخت. ببخشید هوای چشمانم چرا اینقدر بارانی است؟!!
دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری، نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد، چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاری است دنیا
عجب بیهوده تکراری است دنیا
....
خزعبلک: همین!
بزرگترين پند زندگي اين است كه گاهي احمق ها درست مي گويند.!
چرچيل
خزعبلک: و آنها درست گفته بودند...
امروز عجب دل پری داشت آسمان گویی می خواست صد پاییز بی نشان را گریه کند. کاش من هم دل به دلش می دادم و با هم اشک می شدیم و می ریختیم می خوردیم توی سر و صورت این شهر تا بلکه قدری رنگش عوض شود و دیگر اینهمه خاکستری مایل به سیاه نباشد. من اشک کمتری می شدم و بعد از تمام شدن من او همچنان خویش را می گریست و انقدر می خورد و می خورد و می خورد بر سر و صورت شهر که فکر کنم با اتمامش شاید کمی ، نه بیشتر از کمی رنگ این سال ها از چهره شهر زدوده می شد. شاید فقط ردی از رنگ خاکستری می ماند و شاید هم ...
نمی دانم چرا انقدر دلم برای دوده های کوچکی می سوزد که غرق می شوند و قربانیان باران هستند. باران که می بارد تا همه چیز را زنده کند چرا نقش دوده های مرا نیز می شوید؟!
کربن:بزن باران به نام هرچه خوبيست
به زير آوار گاه پايکوبيست
مزار تشنه جويباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لاي روبيست
.
.
بزن باران بشوي آلودگي را
ز دامان بلند روزگاران
کربن: هنوز فکری برای گوشواره دوده نکرده ام. گویا باید لوکوموتیو کوچک با اولین خمیازه اش برود تا دوده خبرنگار هم محو شود و این بخش چقدر سخت است!
"روزگار غریبی است نازنین". روزگاری که در آن کلمه از کتاب می گیرند و اندیشه را در ذهن خبرنگار پلمب می کنند. روزگاری که به قول سید علی نان از سفره می گیرند. روزگاری که حتی در آن نفس کشیدن نیز اگر به قصد خاصی باشد می تواند مورد اتهامی محسوب شود!
حالا تاثیر زندگی در این دوره و زمانه می شود = شکاک بودن، اتهام زدن ( حتی به دوست) ، کرختی و در نهایت تنهایی! در این زمانه گاه روزهایی می رسد که بعضی ها حتی از سایه خود وحشت دارند، البت این عده معدودند و ضریب مبالغه اشان بسیار بالاست. عده ای دیگر همواره توهم توطئه دارند که گاه می فهمی پر بیراه نمی گویند.
و عده ای آرزو دارند. آرزوهای زیبا برای زندگی در دنیایی که هر کس بتواند در آن آزادانه سخن بگوید. هرچند خوب می دانند این آرزوها هیچ وقت لباس عمل به تن نمی کننند!
کربن : دو مسئله باعث شد این پست را بنویسم. اول متن معرفی خودم در گوشواره دوده با عنوان خبرنگار که احتمالا احتیاج به بازنویسی دارد و دوم تاثیرات زندگی در این روزگار.
برای خودم: گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!
این روزها ظاهرا دیگر نه صاحب این دنیای خود هستیم و نه آن دنیایمان. این دنیایمان را دوستان کودتاچی میسازند و آن دنیایمان را دوستان خودمان رقم میزنند. بدین ترتیب که مثلا اگر جایگاه ما جهنم است آنقدر پشت سرمان حرف میزنند که راهی بهشت می شویم و یا اگر جنت مکانیم آنقدر سخنان ریزو درشت گوهر بار، بارمان می کنند که ناخودآگاه خود را " جهنم فوری" می کنیم!صابون دوستان دسته دوم به تن بنده خورده، البته الان نمی دانم جنت مکانم یا جهنم نشان. بدین خاطر که به خاطر کثرت تالمات روحی تطهیر شده و زجر کافی و وافی را کشیده ، پس می توانم لایق بهشت باشم و یا نه به خاطر همین کثرت تالمات روحی بلیط یکسره جهنم را برای خود به ارمغان آورده و خبری از بهشت و آن جویباران خنک و میوه های خوش طعم و برای بانوان از شاهدان شیرین سخنش نیست!
از دوستان کودتاچی نیز به خاطر کثرت حضوری حرفی بر زبان نمی آوریم. چندیست یاد گرفته ایم ادای میمون های رازگو را دربیاوریم!لال شو ، کر شو ، کور شو!
کربن : متعاقبا متلک های بزرگواران خواننده را نیز با جان و دل پذیرایم.
خزعبلک: روزگاری بود که حرف های بسیاری مینوشتم در همین اتاق کوچک مجازی خودم ، روزگاری نه چندان دور همان وقت ها که نام خبرنگار را با خود همراه داشتم، آن روزها از کلاه شاپوی ترس مینوشتم که آنطرف خیابان پشت درختی ایستاده بود و ما را نظاره می کرد. همان اتاق کوچکی که تحریریه می خواندیمش . اما امروز بعد از مدتها دلم می خواهد باز هم بنویسم اما اینبار نه از ترس که دیگر در این زمانه ترس معنایی ندارد. همه جا ، پشت هر درختی کسی هست که کلاه شاپوی ترس بر سر نهاده و می توان گفت به خاطر کثرت حضور معنی خود را از دست داده است!
برای خودم: به یاد سنجاقک عزیز " دوست من سلام" من برگشتم.
از همه دوستانی که در این مدت برایم کامنت گذاشته اند و من حتی تبریک نوروزی به انها نگفته ام بسیار بسیار شرمنده ام .
امیدوارم دوستانم به بزرگواری خویش مرا بخشیده و عفو نمایند.
دوده