تبليغاتX
دوده

 

" ...

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.

حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.

و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،

درختان اسکلتهای بلور آجين ،

زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است... "

کربن: "وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود
تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود"

                                                                 "نجمه زارع"

کربن: این کامنتی ناشناس بود برای دنیای دیگرم. چون شعرش زیبا بود به دوده راه یافت.

کربن: شاید این خاصیت روزهای پاییز است که من مثل روزهای سال 85 از صبح تا شبم را با اخوان، سیدعلی، مصدق،محمدعلی بهمنی، شاملو و حافظ می گذرانم. آنروزها همیشه و در همه حال می شد در گزارش های توصیفی من ردی از اخوان پیدا کرد، نشانی از سیدعلی صالحی دید، حرفی از مصدق شنید. "خوان هشتمش" را بارها و بارها خواندم. و بعد شعرهای زیبای "الهام جم زاده" ...

       " عصر یک روز سیاه سرد سرد / پرسه میزد کوچه ها را دوره گرد

       دوره گردم دار قالی می خرم/ کهنه  و نو جنس عالی می خرم

       ...."

کربنات: قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین ...

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 13:21 توسط دوده |

 

 

این روزها دیگر حال و هوای گذشته نیست. این روزها من دیگری دارد متولد می شود. منی که از تمامی خودخواهی‌ها گویا مبراست. تازه فهمیده‌ام چقدر خودم را دوست دارم، این دوست داشتن نه برای ظواهر است و نه برای خودخواهی! این دوست داشتن از آنروست که من صادقم، توان دروغ ندارم، از این چشمانم چون آئینه است شاکی نیستم، راضیم!  از این که چشمانم خشم‌ام را ، ناراحتی ام را، گاه تنهایی‌ها و بی حوصلگی‌هایم را چون آئینه نشان می‌دهند، از اینکه گاه برق دوست داشتن و گاه موج ناراحتی را جاری می کنند ناراحت نیستم باور کنید. دنیا را جور دیگر می بینم ، تهی از رندی‌هایی که اطرافم است. چشمانم را به روی همه این رندی‌ها بسته ام. و این بار خیلی چیز‌ها را از زندگیم پاک کردم. اکنون من در گذار پاکسازی هستم. دست خودم نیست، انگار کم کمک دارند خودشان تک به تک پاک می شوند و بی تفاوتی‌های من بیشتر.  انگار کسانی را که تا دیروز دوست می پنداشتم و شاید چشمانم را به روی خیلی رفتارهایشان بسته بودم، حالا دارند رنگ عوض می کنند و چهره دیگری به خود می گیرند. انگار پوست می درانند و ....

 من همچنان دوستشان هستم اما گویی کسی تمامی احساساتم را با اولین برف این پاییز زمستان نما شست و برد. و تمامی گذشته در نفس باد پاییز گم شد و رفت.

دیگر هیچ حسی ندارم نسبت به آن کسی که روزهای سخت بهاری و تابستانم را برایم رغم زد، دیگر آنهمه ناراحتی گذشته و کینه در وجود من نیست، او فقط یک فرد جاری در روزمرگی‌های من است.

دیگر هیچ حسی به آنی که از گذشته دوستی‌اش را ادعا می کرد بی توقعی و بی هیچ دریغی نثارم می‌کند و بعد در یک لحظه گوی دوستی را شکست، نیست،هرچند این اینبار دوستانه تر آمده اما او نیز به روزمرگی‌های من پیوسته است.

و در نهایت این روزمرگی‌ها به رند این روزها رسید تا او نیز در این رودخانه جاری شود و برگی دیگر از زندگی من ورق بخورد،وقتی اوج رندی‌ها از تپه که چه عرض کنم از کپه دوستی ها بسیار فراتر رفت و تا مرز قله شدن پیش رفت.

و این پاییز پریشان احوال را دوست دارم، پاییزی که در آن خود را شناختم، مفهوم دوستی را فهمیدم و معنی گذشت را درک کردم. پاییزی که  با برگ برگ  باران رنگیش عهد کردم مثل همیشه با همه دوست باشم. البت شاید اینبار این دوستی ها بیشتر وظیفه باشد تا دوستی!

 

کربن: گویی بار بزرگی از روی شانه هایم برداشته اند، متشکرم دو فرشته کوچک، فکر نمی کردم اینهمه پر زور باشید که بتوانید تمامی ناراحتی‌های این چند ماهه مرا یک جا از روی این شانه‌های ضعیفم بردارید.

 

کربن: "برای چیدن گل سرخ ,نه اره بیاور ,نه تبر

سرانگشت ساده ی همان ستاره ی بی آسمانم....بس

تا هربهار به بدرقه ی فروردین

هزارپاییزپریشان را گریه کنم

هم از این روست که خویشتن را دوست می دارم". این شعر را روزی برای دوستی اس ام اس کردم،

 اما گویی اشتباهی رخ داد و او از خط بعد...ی ...!

برای دنیای دیگر: دیگر حال و هوای قمار هم نیست چرا که حریفی نمی بینم. من زمانی دوست دارم زورآزمایی قدرت کنم که حریف حقیر نباشد، حال که هست هوای قمار از سرم پرید! حیف است راستبازی چون من،به حریفان دغل بازی دچار آید. پس قمار تعطیل!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:5 توسط دوده |

 

نظام  برده داری مدرن، شعور انسان‌ها را به بردگی می گیریم!!!!


خزعبلک: بعضی موقع‌ها بعضی‌ها فکر می‌کنند می‌توانند شعور انسان را به بردگی گیرند، غافل از اینکه ما...!

خزعبلک:دلم می خواهد یک روز در یک حرکت نمادین چراغ به دستم بگیرم و ادای دیوژن را درآورم. فکر می کنید می فهمند که من انسانم آرزوست؟!!!!!

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:45 توسط دوده |

 

 

در را که باز کردم، انگار من بودم و من بودم و من ...

در را که باز کردم بوی مطبوع سیگار، عطر خوش کتاب  و نت‌های رقصان در هوا به همراه گرمای درون دفتر چنان مرا در آغوش کشیدند که لحظه‌ای گویی در خلا به سر  بردم. درک درستی از زمان و مکان نداشتم و با چشمانی بسته ذره ، ذره تمامی لحظات را بلعیدم چنان کسی که گویی سالهاست مأمن امنی نیافته. به همان ذرات سکرآور تکیه ‌کردم و آنی چشم‌هایم را به روی تمامی گذشته، حال و آینده بستم.

من بودم و من بودم و من...

نت‌ها در آغوشم می‌کشیدند، بوی سیگار مثل عطر خوش وطن بود و وجودم سرشار از حس بودن، گویی پناهی یافتم...

در را که باز کردم وقتی که بوی مطبوع سیگار و گرمای درون مأمن مرا با تلنگری کوچک درون ذرات سکرآور شناور کرد، برای لحظه‌ای پس از مدت‌ها حس کردم که هنوز هم زندگی در من جاریست.

و بعد با صدای آشنایی که گفت "الهه است" به خود آمدم...

خزعبلک: "سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!"

                                                                          شعر:سید علی صالحی

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:16 توسط دوده |

میدان هروی

 

آن سوی ایستگاه فعله ها

کودکی بر جدول شکسته ی جاده نشسته

چانه لرزن کوچکش در دست،

مشق های نانوشته ی جریمه اش در باد،

و چشم های خیس درشتش

که پر از خواب صفر و لرز لکنت و

سکوت بی سوال معلم است،

فقط رفتآمد بی نشان هزار پای پیاده را می نگرد:

" نه مردی با اسب آمد و

نه مردی در باران رفت!"

باد می آید

گلوی گرفته چلچله خشک است:

-          همشهری، کیهان، اطلاعات

کبریت، کوپن، سیگار و

صحبت بلند بلند چند چوبدار آذری.

 

آن سوی ایستگاه فعله ها

هنوز خطوط بارانخورده ی لطیفه ی تلخ

بر دیوار باغی دور دیده می شود:

" پیش از رسیدن به پل

 مسیر خود را مشخص کنید!"

و بعد شعار هزار ساله ی آرزوئی که آشناست،

و بعد عده ای آشنا که می آیند و می روند.

 

تیتر درشت تمام روزنامه های صبح

از چیزی شبیه صبح سخن می گوید

تیتر درشت تمام روزنامه های عصر

از چیزی شبیه عصر سخن می گوید

-          والعصر، ان الانسان لفی خسر!

هزار خانه از خواب خشت و

یکی خانه از مرمر مرگ.

هورا ... عدالت دهل کوب هی حراج!

طلا،  تملق، دروغ

پوند، پژو، لندکروز، کوکا، کراوات،

و چند چراغ شکسته،

و چپاول باد...

هی ساعت مرده بر دوش برجک آجری!

هی ساعت مرده میان شش و هفت پسین!

عقربه های شنگ بی بازگشت تو

وقت کدام لکنت بی خبر

از گریه های مکرر خود بازمانده اند؟

 

آن سوی ایستگاه فعله ها

بیوه ای سی ساله ای کنار جدول شکسته ی جاده

قدمهای بی مقصد خود را می شمرد،

چه سرمه ای غلیظی!

چه آرایش ناشیانه تندی!

بوی شیر تازه و نفت نیمه سوز و

گلاب مرده می دهد.

 

تا ازدحام خاموش ایستگاه خط واحد...

راهی نیست،

تاکسی ها می آیند و می روند

اما قمری تنبل شهری

از هیچ ترمز نابهنگامی آشفته نمی شود.

آن سوی ایستگاه فعله ها

رفتگران نارنجی پوش

با سایه سار بلند بیل و

چتر بسته جارویشان دردست،

خسته از دعوت خزانی برگ و باد

به خانه بر می گردند.

 

آن سوی ایستگاه فعله ها

بیوه ی سی ساله ای با کیف زنانه اش در دست،

چشم انتظار دعوتی نامعلوم

قدمهای بی مقصد خود را

رو به شب شمال می شمرد.

او تنها

مسافر مغموم عصر اولین پنجشنبه پاییز نیست،

اما سرانجام قمری تنبل از ترمز نابهنگام کسی

رو به ساعت مرده بر برجک آجری

آشفته می پرد.

 

وقتی که رفت،

ساعت بی سوال

همان میان شش و هفت حوصله مرده بود،

وقتی که باز آمد

باز ساعت مرده

بر دوش برجک آجری نگاهش می کرد.

 

زن... خسته و خاموش

چراغ به چراغ

رو به دلواپسی جنوب بر می گشت،

بوی بستر کهنه و دهان مرده و سیگار زر می داد:

صد گرم گوشت، پنج نان تازه، مشتی برنج و

یک آب نبات کوچک چوبی ....

فقط همین!

و دیگر باد نمی آمد

همه مجبورگان صبور

از پشته ی پلی مشترک عبور کرده بودند،

ایستگاه فعله ها خالی بود

جنازه ی ساعت

بر دوش برجک آجری ... خاموش!

                                                                         "سید علی صالحی"

کربن:با این شعر روزگاری را گذرانده ام. با سید علی هم همینطور.شعر هایش برایم دنیایی دیگر است.

کربن: دوستان به که ز وی یاد کنند/ دل بی دوست دلی غمگین است

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:28 توسط دوده |

 

به هوای دوده پستی نوشتم که نشد به این خانه راه یابد و به دنیایی دیگر تبعید شد!

بزرگواری می گفت: "ما قبلا کار دل می کردیم و حالا کار گل". اما من نمی فهمم اگر کار دل خوب است چرا حرف دل را زدن بد است؟!!!! و اگر دلی نوشتن بد است چرا اینهمه سال کار دل  کردیم؟!!!

خزعبلک: حالا من و اینهمه تضاد. له شدم!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:41 توسط دوده |

همهمه نرم مردم در سرم می پیچد، هجاهای گنگ نامفهومی نیز هی در رفت و آمدند! سر در نمی آورم، نه گاهی می فهمم.

 

از خیابان رد می شوم، نه خیابان از من گذر می کند و بعد زندگی ...

 

سر در نمی آورم

 

نام وبلاگی را می بینم "سیندرلای ترشیده"  خنده خفه‌ای ... صدای اذان می آید سعی می کنم افکارم را متمرکز کنم، اما هی کلمات غلط تایپ می شوند، می دانم تقصیر من نیست مشکل از این کیبرد چیر چلاق است!

 

هی هی و هی شغلم را می پرسند می گویم من خ خ خ ... در یک کانون آگهی کار می کنم!

و بعد به آرامی من به گذشته فکر می کنم و نصایحی را اندر اوصاف شغل خوب می شنوم که "این کار که کار نیست" و بعد...

همهمه نرم مردم در سرم می پیچد و باز هم هجاهای گنگ نامفهومی نیز هی در رفت و آمدند! سر در نمی  آورم، نه گاهی می فهمم.

به راهم ادامه می دهم، باید کتاب بخرم، حسش نیست، باید درس بخوانم، حوصله ندارم، باید بخندم، سخت است و با دیدن اولین آشنا بزرگترین لبخند مصنوعی را بر لب می نشانم: "سلام..."

تلفن زنگ می خورد، دوستم است، ناراحت است می خواهد درد دل کند، من حالم خوب نیست اما گوش می دهم و دلداری می دهم مثل یک وظیفه همیشگی، ساعتی حرف می زند و من هر از گاهی با جملاتی که واقعا به زور سرهم می کنم سعی می کنم به او آرامش دهم، لحظه خداحافظی دیگر بغض لحظات اول در صدایش نیست و می خندد و به گرمی تشکر می کند که چه آرامشی به جانش ریخته ام، تعجب می کنم و خداحافظ می گویم!

 

از خیابان رد می شوم، نه خیابان... ویژژژژژژژژژژژژ

یک ماشین با سرعت از کنارم می گذرد و مرد راننده چنان چش غره ای می رود که تمامی افکارم فراموشم می شود.

وباز هم خیابان از من گذر می کند...

کربن: "باز باران می بارد باران برای دلداری م....ا...د....ر...ا...ن می بارد".

خزعبلک: خزعبلات ذهن پریشان مرا زیاد جدی نگیرید پاییز دوستانه در من برگ هایش را می بارد باران رنگانگ برگ قرمز...زرد....سبز...باز باران می بارد!

خزعبلک: نمی دانم چرا این روزها دائم "میدان هروی" سید علی در سرم مثل باد پاییزی می پیچد

،چرخ می زند و چون گردبادی تکانم می دهد.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:57 توسط دوده |

 

هرچند بودن با من نعمتی برای شما اما به خاطر تمام ثانیه های خوب پنج شنبه ازتون ممنونم.

 

کربن:این پست برای همه انهاییست که دوستشان دارم.

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:53 توسط دوده |

 

به دنیا که آمدم، برای خودم پهلوانی بودم!

وزن نوزاد  ۴ کیلوگرم !!!!

از همان لحظه زادن یک سینی  مسی پاره کردم تا به همه بگویم چند مرده حلاجم!

و وقتی همه دیدند خیلی مرده حلاجم، کلی درد سر برایم درست شد!!

مجبور شدم بخندم، راه بروم، حرف بزنم، بزرگ شوم و مجبور شدم زندگی کنم. حتی مجبور شدم وارد گود شوم و این چرخ روزگار را هل دهم.

حالا هم کمرم درد گرفته بس که هل اش داده ام!

ببخشید اشتباه کردم

                        بچه می شوم

                                                و دیگر نمی خواهم  آدم بزرگ باشم.آیا می شود؟؟؟؟

 

 کربن:بچگی هایم سراسر خوشی بود. به خاطر همین از تمام دوستانم( مخمل خان، زبل خان، ممول، رابین هود،مادربزرگه، تام سایر،کتاب قصه های شیرین ایرانی،آقای هانس کریستین اندرسون،گل باقالی خانم، نوک سیا، نوک طلا،پرنس جان، سیندرلا، پری دریایی، چاق و لاغر، زنبور بی باک، هاچ، از فلفلی و مرغش، از حسنی نگو بلا بگو ، از شغال دانشمند ،حنا، داروغه ناتینگهام،تام و جری عزیز،اسکروچ،نل و پدربزرگش،  پلنگ صورتی،از اون اردکه که پستچی بود و اسمشو یادم نمیاد، علیمردان خان،عباسقلی خان پدر علیمردان خان به خاطر پسرش و خانم بز بزه قندی  و فرزندانش و ... ) متشکرم. دوستان زیادی را ننوشتم که در فصل نوجوانی جای می گرفتند، از آنها هم متشکرم.

 

کربن ۲: همینطور از پاستیل ماری های آقای بسنده و کیک های لی لی پوت و اسمارتیس های بچگی ام کمال تشکر را دارم که لحظه لحظه و ثانیه ثانیه کودکی هایم را برایم خوشمزه کردند. آدماس جرقه ای ها ، شکلاتهای هوبی و مترو هم فراموش نشده اند از انها هم متشکرم.

 

کربن ۳: از بیلچه های بچگی هایم، اره کوچکم و عروسک هایم هم خیلی خیلی متشکرم که نگذاشتند من در بچگی حوصله ام سر رود. و همینطور قدر دان تمام صبوری های گربه هایی هستم که تحملم می کردند. رابین هود، تام سایر، پیشی وحشی، مخمل خان و حامد عزیز ، هر کجا که هستند موفق باشند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:32 توسط دوده |

 

 

 

نوشته های یک دوست، بغض به جانم ریخت. ببخشید هوای چشمانم چرا اینقدر بارانی است؟!!

 

دلم تنگ است

 

دلم می سوزد از باغی که می سوزد

 

نه دیداری،  نه بیداری

 

             نه دستی از سر یاری

 

مرا آشفته می دارد، چنین آشفته بازاری

 

تمام عمر بستیم و شکستیم

 

                    به جز بار پشیمانی نبستیم

 

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

 

                 نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

 

عجب آشفته بازاری است دنیا

 

               عجب بیهوده تکراری است دنیا

....

 خزعبلک: همین!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:22 توسط دوده |